ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

درد و دل مامی

1391/7/28 23:22
نویسنده : مامان
497 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به دخترم , قشنگ تر از پریا

سلام عشقم الان مثل فرشته ها بعد از کلی بازی و خنده خوابیدی و باز هم من موندم و دل بی تابم , هی چکار کنم ها داره مثل خوره تمام جونم رو میخوره.فقط دلم می خوات از ته دل گریه کنم ,خدایا تو باید کمکم کنی از طرفی یک موقعیت کاری خوب دارم که اگه رد کنم ممکنه دیگه هیچوقت سراغم نیاد و از طرف دیگه قبولش یعنی جدایی نیم روزه از فرشته ایی که خدا بهم هدیه داده.ترنمم ای کاش میدونستم کار درست چی ,دو روزی با هم رفتیم مهد و تازه اونجا دیدم که چقدر به من وابسته شدی و همه اش مراقب بودی که ذره ای ازت دور نشم و حالا من موندم و یک دنیا چه کنم , از همین الام دلم برات تنگ شده وااااااااااااااااااااااااااااااای خدایا کمکم کن یک راه جلوی روم بگذار نکنه نینیم صدمه ببینه ؟ نکنه از لحاظ عاطفی کم بیاره؟ از طرف دیگه خودم هم دارم از یکسره تو خونه بودن کلافه می شم و بد جوری حس پوچی بهم دست داده.خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا به قلبم بیا , من و نینی خیلی بهت احتیاج داریم .خدایا نکنه در امانتت خیانت کنم , چند شب که اصلا فکر و خیال نگذاشته بخوابم ولی باز هم هیچ نتیجه ای نگرفتم.

فرشته من برات خیلی آرزوهای بزرگ داشتم اما نشد .البته نا شکر نیستم, خدایا به اندازه همه کهکشونت شکر , ولی حد اقل می خوام توی همین موقعیت که هستیم برات بهترین رو رقم بزنم ولی ای کاش می دونستم چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عشقم امیدوارم بعد ها که این پست رو می خونی از تصمیم مامان راضی باشی.

میدونم  که خدا با ماست .خیلی دوستت دارم عروسکم خیلی خیلی خیلی

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (7)

مامان کوروش
29 مهر 91 7:52
عزیزم نگران نباش انشا... خیره


مرسی دوستم انشاا...

مامان مهبد كوچولو
29 مهر 91 9:46
غصه نخور ماماني . خدامون خيلي بزرگه .

راست میگی , باور کن همه امیدم هم به خداست

هدیه خدا- فریماه
29 مهر 91 14:37
الهی راست میگی تصمیم گیری سختیه حتی اگه بچه غیر وابسته باشه.خوب شما هم علاقمند به کار هستید وحق دارید. ایشاله بهترین تصمیمو برای روحیه هردوتون بگیرید.


مرسی عزیزم , برام دعا کنید بوس بوس
مامان رادوین
29 مهر 91 20:18
سلام مامان دو دل و نگران!
مریم عزیز اصلا جای نگرانی نداره.چون یه کم که زمان بگذره هردوی شما عادت میکنید. این خاصیت آدمهاست که از تغییر هراس دارند. فقط باید صبور باشی تا همه چیز سیر عادی خودش رو طی کنه . عزیزم توکلت به خدا باشه و انشا اله که اون بهترین ها رو برات رقم خواهد زد.
ترنم جون عزیز ما هم که خدا رو شکر برا خودش خانمی شده و مامانش رو کم کم درک میکنه. فکرش رو هم نمیکنی که چه زود به مهدش عادت میکنه و بهش اونجا خوش میگذره. دختر نازت همه اش شش ماه زودتر از رادوین میره مهد من هم قصد دارم بعد از دوسالگی رادوین رو مهد بذارم . راستی استخدامت رو هم بهت تبریک میگم . به این فکر کن که خیلی ها دنبال همچین موقعیت عالی شغلی هستن و اینکه تاثیر مثبتش در روحیه ات باعث میشه به دخترت هم بهتر برسی عزیزم. پس گل خوشکل استوار باش


یلدا جونم بابت همه محبت هات ازت ممنونم تو همیشه من و شرمنده می کنی دوستم .انشاا... همین طور باشه که میگی

مادر آیاتای
2 آبان 91 15:07
مریم جون دقیقا میفهمم چی میگی.عزیزم زیاد خودتو اذیت نکن.سخت بگیری برات سخت میشه. البته ازتاریخ این پست چندروز گذشته،امیدوارم الان احساس بهتری داشته باشی.


کاملا درست می گی خواهر ولی الان خدا رو شکر خیلی اوضام بهتره
مهدیار
7 آبان 91 1:20
سلام
مهدیار
7 آبان 91 1:25
سلام وبلاگتون خیلی خیلی زیباست خیلی دلم گرفت منم دقیقا همین احساس رو دارم براتون دعا میکنم بهترین ها اتفاق بیفته خیلی خوشخال میشم به وبلاگ منم بیاد و هم رو لینک کنیم